<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>روزی روزگاری، دانشکده دامپزشکی - فرهنگی</title>
		<link>http://www.dfvet.blogsky.com</link>
		<description>وبلاگ دفتر فرهنگ اسلامی دانشکده علوم دامپزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>قیمت معجزه !</title>
					<link>http://www.dfvet.blogsky.com/1388/10/14/post-4/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;6&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#008000&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Arial&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;قیمت معجزه&lt;/span&gt; !&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;font style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;FONT-WEIGHT: 700&quot;&gt;&lt;font style=&quot;FONT-SIZE: 13pt&quot; face=&quot;Arial&quot;&gt;وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.&lt;br /&gt;فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.&lt;br /&gt;پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.&lt;br /&gt;سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد.&lt;br /&gt;قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، &lt;font color=&quot;#ff0066&quot;&gt;فقط 5 دلار.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.&lt;br /&gt;جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.&lt;br /&gt;دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد&lt;br /&gt;بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟&lt;br /&gt;دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.&lt;br /&gt;داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!&lt;br /&gt;دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد&lt;br /&gt;من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟&lt;br /&gt;داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟&lt;br /&gt;دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.&lt;br /&gt;مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!&lt;br /&gt;بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر لبخندی زد و گفت: &lt;font color=&quot;#ff0066&quot;&gt;فقط&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;5 دلار&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 4 Jan 2010 07:52:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.dfvet.blogsky.com/Comments.bs?PostID=4</comments>
          <author>دفتر فرهنگ دانشکده دامپزشکی</author>
          <guid>http://www.dfvet.blogsky.com/1388/10/14/post-4/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

